تبليغاتX
کــــــلبـه تنهـــــــــــــايـــي

قالب پرشین بلاگ


کــــــلبـه تنهـــــــــــــايـــي
...تنهــــــایــی رنگی است بی رنگ که من با عشق آن را رنگی کردم

 

زن عشـ ـــ ـق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

 براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

 او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

 و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

 و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

 و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

 

                     و این رنج است......

 

                                                           << شریعتی >>

 

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 0:16 ] [ دزيـــره ]


یلدا برای بچه ها، آجیل و طعم هندونه س
ولی برا بزرگترا، یه خاطره، یه نشونه س

یلدا شب ولادته؛ این جوره تو نوشته ها
خورشید و دنیا می آرن، تو دل شب فرشته ها

فرشته های مهربون، فرشته های نازنین
از اوج ِ اوج ِ آسمون، میان پایین، روی زمین

شبیه دونه های برف، روی درختا می شینن
تا خورشید و بغل کنن، تا صُب یه وختا می شینن

قصه میگن برای هم؛ گر چه شبیه قصه نیس
قصه اون ها مثل ما، نون و پنیر وپسّه نیس

میگن: یه شب از آسمون پولک آبی می باره
تا دم دمای صب بشه برف حسابی می باره

وقتی گمون نمی کنی، ستاره ای پر می زنه
یه آفتاب مهربون، از تو افق سر می زنه

یه شب، تو اوج تیرگی، ستاره رو نشون می دن
تو دل شب، شب سیا ، صُب می شه و اذون می گن

می آد و مرهم می ذاره به ساقهّ ملخ زده
نماز حاجت بخونید، مردم شهر یخ زده!

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 2:15 ] [ دزيـــره ]

این بغض که در گلو...اگر بگذارند
با این همه های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می آید
این خیل بلندگو اگر بگذارند...

یا حسین تو از کربلا آغاز نشدی و عاشورا روز ولادت تو نبود. تو در کربلا خاتمه نیافتی و عاشورا

 روز پایان زندگیت نبود. تو نه مثل همه‌ای و کربلایت نه مثل همه‌ی زمین‌ها و عاشورایت نه مثل

همه‌ی روزها که «لا یوم کیومک یا اباعبدالله».خدا خواست تا تو صدای او باشی و حنجره‌ات

حنجره‌ای که او در آن همیشه جاری است. خدا خواست تا خود را در یک جلوه به انسان نشان

دهد و تو را نشان داد و کربلایت را و عاشورایت را یا حسین،تو در کربلا تمام نشدی، خدا نخواست

که تمام شوی و خدا آن‌ چه را بخواهد خواهد شد.تو و کربلایت زیباترین و چشم ‌نوازترین تابلوی

تاریخ هستید و چه زیبا خواهرت زینب، راوی این تابلوی خدایی شد و فرمود: «مارأیت الّا جمیلا»

من در کربلا جز زیبایی ندیدم. درست مثل تو که درهنگامه‌ی پرپرشدن اصغر برروی دستانت خون

گلویش رابه آسمان پرتاب کردی وسرودی: هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ چقدر آسان است

آنجه برمن می گذردوقتی پیش چشم خداست.

خدایا قطره ای از این نگاه زیبا و زیبانگررا به ما ببخش تا در برابر مشکلات و مصیبت ها برای کسب

رضایت تو صبور باشیم و شکرگذار. آمین

.

.

.

 التماس دعا

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 3:49 ] [ دزيـــره ]

 

 

ســــــــــــــــــ ــــ ــــــــــ ــ ـــــــــــــــــلام

روز دختــــــــــ ـــــ ــ ــــــر مبـــ ــــ ــ ــــــارک

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 16:15 ] [ دزيـــره ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ


به سراغ من اگر می آیید
نــرم و آهستـــه بیــــایید
مبــادا کـه تـــرک بــردارد
چینــی نازک تنهــایی من

متنی ساده .مثل من و تو

دیشب ، در آسمان تنهایی
من ابر شدم
و تو باریدی
ممنونم ماه

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است.

تنهایی من پر از شکوه عشق و زیباییست من تنهایی رو در غم و اندوه نمی بینم...
تنهایی رنگی است بی رنگ که من با عشق آن را رنگی کردم و اکنون تنهایی ام گم شده و من نیز میان تنهایی و عشق و رنگها....

امکانات وب


تبادل لینک

خرید بک لینک